تبليغاتX
پارامونت
حضور در بیکران
 قسم بر اولين واژه ي هستي
     كه عشق ودين ومظهرم تو هستي
         قسم بر ديدگانت شمع روشن
            كه هستي- گلي سرور به گلشن
                  قسم بر ماه و حوري
                       كه تو مملو ز نوري
                            قسم بر مهر واميد
                                 كه تو معدن مهري بي ترديد
                                قسم بر لحظه ي زيباي ديدار 
                           كه جانم بر فدايت نيك كردار
                        قسم بر مستي عاشق پرستان
                     به كوه وبه باغ و به بستان
                قسم بررب بر روز جوشش
           براين پروردگار خوش افرينش
     كه هرچه ازاوست دارم
مادر دوستت دارم         
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:11  توسط آریایی  | 

 

   فردای منی ای همه ديروز من از تو
               
        ای آنکه دو چندان شده تقديس زن از تو

                 روزی که خدا باز مرا زنده بخواهد

                           بايد بدمد در دهنم يک دهن از تو

                                  در جسم تو جاری شده از روح خدايان

                                          يا وام گرفتند خدايان بدن از تو

                                                  والاتر از آنی که در اين شعر بگنجی

                                           کوچکتر از آنم که بگويم سخن از تو

                                      سر سبز ترين فصل در اين زردی پاييز

                            بگذار بپوشد غزلم پيرهن از تو 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 14:7  توسط آریایی  | 

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما

من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست .

 

خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .

 

كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟

خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.

 

كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

 

در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .

 

كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 13:53  توسط آریایی  | 

 

سعدی اگر جوانی کنی و عاشقی   عشق محمد بس است و آل محمد

             

               اللهم صل علی محمد و آل محمد

 

 

متنی زیبا از عرفان  نظرآهاری

 

بال هایت را کجا گذاشتی؟

 

پرنده بر شانه‌های انسان نشست. انسان با تعجب روبه‌ پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی‌توانی روی شانه‌های من آشیانه بسازی.

 

پرنده گفت: من فرق درخت‌ها و آدم‌ها را خوب می‌دانم اما گاهی پرنده‌ها و انسان‌ها را اشتباه می‌گیرم.

 

انسان خندید و به نظرش این بزرگ‌ترین اشتباه ممکن بود.

 

پرنده گفت: راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

 

پرنده گفت: نمی‌دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.

 انگار ته‌ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی که نمی‌دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

 

پرنده گفت: " غیر از تو پرنده‌های دیگری را هم می‌شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند، فراموشش می‌شود.

 

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشم‌اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

 

آنوقت خدا بر شانه‌های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:‌یادت می‌آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بال‌هایت را کجا گذاشتی؟"

 

انسان دست بر شانه‌هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.

 

آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!

 

به نقل از وبلاگ kntu.blogsky.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط آریایی  | 

 

الا ای آهوی وحـشی کـجایی
مرا با توسـت چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس
دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم
مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که می‌بینم که این دشت مشوش
چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیقان
رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید
ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد
کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا
فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی
بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی
کـه ای سالک چه در انبانه داری
بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
جوابـش داد گـفـتا دام دارم
ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش
کـه از ما بی‌نشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی
چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی
مده جام می و پای گل از دسـت
ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی
نـم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز
که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران
موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی
کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش
مدد بخـشـش از آب دیده خویش
نـکرد آن هـمدم دیرین مدارا
مسلـمانان مسـلـمانان خدا را
مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند
کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر
ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر
تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم
وز آن تخمی که حاصل بود کشتـم
فرحبخشی در این ترکیب پیداست
کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید
مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است
نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید
چو معلوم است شرح از بر مخوانید
مـقالات نصیحـت گو همین است
که سنگ‌انداز هجران در کمین است

 

Wild Deer

Where are you O Wild Deer?
I have known you for a while, here.
Both loners, both lost, both forsaken
The wild beast, for ambush, have all waken
Let us inquire of each other's state
If we can, each other's wishes consummate
I can see this chaotic field
Joy and peace sometimes won't yield
O friends, tell me who braves the danger
To befriend the forsaken, behold the stranger
Unless blessed Elias may come one day
And with his good office open the way
It is time to cultivate love
Individually decreed from above
Thus I remember the wise old man
Forgetting such a one, I never can
That one day, a seeker in a land
A wise one helped him understand
Seeker, what do you keep in your bag
Set up a trap, if bait you drag
In reply said I keep a snare
But for the phoenix I shall dare
Asked how will you find its sign
We can't help you with your design
Like the spruce become so wise
Rise to the heights, open your eyes
Don't lose sight of the rose and wine
But beware of your fate's design
At the fountainhead, by the riverside
Shed some tears, in your heart confide
This instrument won't tune to my needs
The generous sun, our wants exceeds
In memory of friends bygone
With spring showers hide the golden sun
With such cruelty cleaved with a sword
As if with friendship was in full discord
When flows forth the crying river
With your own tears help it deliver
My old companion was so unkind
O Pious Men, keep God in mind
Unless blessed Elias may come one day
Help one loner to another make way
Look at the gem and let go of the stone
Do it in a way that keeps you unknown
As my hand moves the pen to write
Ask the main writer to shed His light
I entwined mind and soul indeed
Then planted the resulting seed
In this marriage the outcome is joy
Beauty and soulfulness employ
With hope's fragrant perfume
Let eternal soul rapture assume
This perfume comes from angel's sides
Not from the doe whom men derides
Friends, to friends' worth be smart
When obvious, don't read it by heart
This is the end of tales of advice
Lie in ambush, fate's cunning and vice.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط آریایی  | 

مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود

انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند

پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم

خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند

مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من

دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه

يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان

مي آمد و به گـوش من آهـسته  مي خليـد: 

تـنـهـا شـدي پـسـر! 

شهریار

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:5  توسط آریایی  | 

Spanish referee to judge Tehran match
Sun, 30 Mar 2008 10:07:09
Spanish referee will judge Tehran Derby.

International referee Bernardino Gonzalez Vazquez of Spain is scheduled to travel to Iran to judge the upcoming soccer derby in Tehran.

Vazquez will fly to the Iranian capital with his two Spanish assistants Pedro Barcia Fernandez and Jose Manuel Miranda early Thursday.

The 64th match between Perspolis and Esteqlal will be held at Tehran's Azadi Stadium on Thursday.

The 42 year-old Vazquez, who became an international referee in 2005, has judged 12 matches in the Spanish league this season.

Persepolis currently ranks second in the Iranian Premier League table with 41 points while Esteqlal is fourth with 37 points.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 12:43  توسط آریایی  |